رفیق راهی و از نیمه راه می گوییوداع با من بی تکیه گاه می گویی
میان این همه آدم، میان این همه اسمهمیشه نام مرا اشتباه می گویی
به اعتبار چه آیینه ای، عزیز دلمبه هرکه می رسی از اشک و آه می گویی
دلم به نیم نگاهی خوش است، اما توبه این ملامت سنگین، نگاه می گویی؟
هنوز حوصلهء عشق در رگم جاری استنمرده ام که غمت را به چاه می گویی
سخت دل دادی به ما و ساده دل برداشتی
دل بریدن هات حکمت داشت : دلبر داشتی
از دل من تا لب تو راه چندانی نبود
من که شعر تازه می گفتم، تو از بر داشتی
قلب من چون سکه های از رواج افتاده بود
آنچه در پیراهن من بود، باور داشتی
شر عشقت را من از شور پدر پرورده ام
قصد خون خلق را از شیر مادر داشتی
دشتی از آهو درین چشمت به قشلاق آمده
جنگلی از ببر در آن چشم دیگر داشتی
پشت پلکم زنده رودی از نفس افتاده بود
روی لب هایت گلاب ناب قمصر داشتی
خاطراتم را چه خواهی کرد؟ گیرم باد برد
بیت هایی را که از من کنج دفتر داشتی؟؟
مادربزرگـــــم همیشه میگفت :
قلبت که بی نظم زد ،
بدون که عاشقی …
اشکت که بی اختیار سرازیر شد ،بدون که دلتنگی …
شبت که بی خواب گذشت ،بدون که نگرانی …
روزت که بی شوق آغاز شد ،
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
تاريخ: سه
شنبه
7 دی
1395 ساعت: 7:46